الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

52

الغدير ( فارسى )

به من امان مىدهى تا معاويه بيايد و عقيدهء او دربارهء من روشن شود ؟ گفت : بلى . آنگاه دستور داد كه او را به زندان افكنند . وقتى كه او را بردند ، گفت : اگر اين امان را نمىدادم ، از اينجا حركت نمىكرد مگر آنكه گردنش را بزنند . او را در يك بامداد سرد ، در حالى كه كلاهى بر سر داشت ، از آنجا اخراج كردند و ده شب زندانى شد و زياد خيالى جز بر باد دادن سر اصحاب حجر در سر نداشت . عمرو بن حمق عمرو بن حمق و رفاعة بن شدّاد خارج شدند تا به مدائن رسيدند و از آنجا به موصل آمدند و در كوهى نزديك روستايى كمين كردند . خبر آمدنشان كه بر عبيد اللّه بن ابى بلتعه عامل آن روستا رسيد ، با لشكر خود به طرف آنها حركت كرد ، و آنها هم به مقابله برخاستند . عمرو گرفتار بيمارى استسقاء بطنى بود ، ولى رفاعه كه جوانى قوىبنيه بود ، با اسب چابكى كه داشت ، به لشكريان او حمله كرد و به عمرو گفت : از تو هم دفاع مىكنم . عمرو گفت : جنگيدن تو سودى به حال من ندارد ، خودت را نجات بده . سپس آنچنان يورشى برد كه لشكريان راه را بر او گشودند و او با اسب خود را از مهلكه نجات داد . لشكريان او را تعقيب كردند و او تيراندازى مىكرد و هرپهلوانى كه به او نزديك مىشد ، تير مىخورد و زخمى مىشد يا به قتل مىرسيد . سرانجام بازگشتند و از تعقيب او منصرف شدند . اما عمرو بن حمق را دستگير كردند و از او پرسيدند : تو كيستى ؟ گفت : كسى هستم كه هرگاه او را رها كنيد ، تسليم شما خواهد شد ، و هرگاه بكشيد ، زيان خواهيد ديد . هرچه پرسيدند ، از معرفى خود خوددارى كرد . پس ابن ابى بلتعه او را نزد عامل موصل كه عبد الرحمن بن عبد اللّه بن عثمان ثقفى بود ، فرستاد . وقتى كه او عمرو را ديد ، شناخت و ماجرا را به معاويه اطلاع داد . معاويه نوشت : او با پيكانهايى كه همراه داشت ، نه نيزه بر بدن عثمان زده است و ما نمىخواهيم كه بر او بيش از آن بزنيم . شما هم بر او نه پيكان بزنيد ، آنگونه كه بر عثمان زده بود . پس او را آوردند و نه نيزه بر او زدند و در همان نيزهء اولى يا دومى كشته شد و سر او را براى معاويه فرستادند ، و اين اولين سر